|
اين ساعتها، من هستم و صاعقه، من هستم و باران، پس ببار اي باران ببار... ببار آن چنان كه زمين پاك شود و شايسته در آغوش كشيدن پيكر مردي كه، مردانگي را اسوه اي تمام بود. ببار باران شايد، كوفه بتواند از خجالت رخ بشويد و كوفههاي درون ما نيز هم. ببار باران شايد سيلي راه بيفتد و سيليهايي را كه بر چهره حق نواخته شد، پاك كند. ببار باران كه خستهايم از اين همه قحط سالي، از اين فصل ديجور و طولاني بي باراني. ببار شايد، دلها خالي از غبار شود و بتواند بفهمد، در «فزت و رب الكعبه» چه حلاوتي است و چه سري كه جان علي عليه السلام را به قرار ميآورد. ادامه مطلب + نوشته شده در سه شنبه دوم مهر 1387 0:55 توسط موسوی |
|